HomePage SiteMap Weblog گلدره دات كام

دريا طوفاني مي شود ، آرام مي گيرد ، اما هرگز نمي ميرد  . . .

 

پوپك گلدرهپوپك گلدره در یکی از روزهای زیبای تابستان در تهران به دنیا آمد. 8 مرداد ماه 1350 روزی بود که چشمان او به روی دنیا باز شد. او دومین فرزند خانواده بود. فرزند اول خانواده بهار بود که چهار سال از پوپک بزرگتر است.

هدهد بعد از گذراندن دوران کودکی و نوجوانی دیپلم خود را در رشته ریاضی گرفت اما در رشته انسانی در دانشگاه شرکت کرد و در این مدت کوتاه با تلاش فراوان توانست رتبه 54 در دانشگاه سراسری را کسب کند. ژپدر و مادر اصرار داشتند که او همانند بهار در رشته حقوق ادامه تحصیل دهد اما پوپک رشته روانشناسی بالینی را انتخاب کرد و به دانشگاه تهران راه یافت. در دوران آخر تحصیل در دانشگاه پایان نامه او با عنوان تئاتر درمانی نظر همه را به خود جلب کرد و همین باعث شد که او به بازیگری روی آورد.

در اولین کار خود در نمایش پل به ایفای نقش پرداخت و از آن پس علاقه ی بیشتری به هنر و بازیگری پیدا کرد. در سال 1373 در مجموعه ساعت خوش به کارگردانی مهران مدیری شرکت کرد که مورد توجه بسیاری از مردم قرار گرفت. پوپک در سال 1375 در ویدئو کلیپ رویای زمین حاضر شد اما این کلیپ بسیار کم در تلویزیون نمایش داده شد. سال 1378 برای پوپک سال محبوبیت ...

چشامون همرنگ دريا
دلامون همرنگ خاکِ
ديگه هيچ فرقی نداره
آخه هردوتاش يه خوابِ
يکی مونده توی شک و
يکی مونده تو دوراهی
يکی لبريز از وصالِ
امّا اون يکی جدايي
شب و مهتاب، روز و خورشيد
همه تکرارين انگار
ديگه هيچ نوری ندارن
توی تاريکين انگار
شب و التهاب فردا
روز و انتظار غم ها
چقدر اين دو تا غريبن
توی اوج بی کسی ها
چشم خستم، دلِ تنهام
می خوام اين و خوب بدونين
هرجا هستين، هر چی هستين
هيچ موقع تنها نمونين
چشاتون و رو به دريا
دلاتون و رو به خاک
بذارين اين دو تا عاشق
بمونن هميشه صادق


پوپك گلدرههر موقع خواستم از تو بنویسم شروعش برام سخت بود. نمی دونم چرا..؟ همیشه این موقع ها یه حسی داشتم که نمی تونم خوب توصیفش کنم. شاید حس یه گل وقتی بارون عاشقونه روی گلبرگهاش می ریزه و اون و سیراب می کنه، شاید حس آشنای یه فرزند وقتی خودش و توی آغوش پدر و مادر می بینه، شاید حس خوب یه سالخورده وقتی خنده بچه ی کوچیکی رو می بینه و یه دست نوازش به روش می کشه، شاید حس زیبای یه پرنده وقتی که آواز شادی سر میده و فکر می کنه که الآن دنیا به کامشه، شاید حس غریب جدایی دو قلب وقتی می فهمن که دیگه آخر خطه... فکر کنم یه جورایی حس من موقع گفتن از تو مثل این حس آخریه... وقتی که ازم جدا شدی و دیگه سراغم و نگرفتی تا یه شب که دیدم اومدی به خوابم. خوابی که دوست نداشتم هیچ موقع تموم بشه از بس خوب و شیرین ، ولی سخت بود. خوابی که تو برای اولین بار من و برادر خطاب کردی و من هم برای اولین بار احساس کردم که یه خواهر دارم...

اون وقت بود که از خواب پا شدم و خدا رو شکر کردم که یه بار دیگه تو رو دیدم چون بعد از رفتنت تو دل آسمونا دیگه ندیده بودمت و فقط تو قاب عکس دنبالت می گشتم. اون روز برای من خیلی جالب بود. هم شاد بودم و هم غمگین..! هم گریه می کردم و هم خنده... به خاطر این گریه می کردم و غمگین بودم چون دیگه پیش من نبودی و دیگه نمی تونستم تو صندوقچه جادویی تو رو پیدا کنم و از این بابت شاد و خوشحال بودم چون تو من و احساس کردی و حتی تو اون دنیا هم فراموشم نکرده بودی...

 

   
   

رابان روش طبرستان ، شبكه مركزي مازندران      RayanRavesh Tabarestan Co. Ltd  

 

Copyright 2008  ®        Goldarreh.com